جسم من بی جان شده در حسرت دیدار دوست
عقل من زایل شده از غنچه ی تب دار دوست
ای فلک،این رسم جدایی که تو انداختی
کرده چشمم را جدا از دیده ی غمخوار دوست
میگذارد جسم و جانم روز و شب از دوریش
بی خبر باشم من از احوال و هم اسرار دوست
در هوایش تیغ بر کف،در صف نام آوران
میکشم آن را که باشد در پی آزار دوست
این رقیبان گرگ و روباهان در ظاهر نکو
جسم من تنها و تنها عاشق و دلدار دوست
برچسب:
نویسنده: دانیال قاسمی