خرید بک لینک

دلی دارم که کارستان و سرمست

دلی دارم که بر افلاک پیوست

وجود نازنینش غرق ماتم

که در غم های ما از پای ننشست

دلم بردست روان آن دل یار

همی زلف و همی جان و دل یار

نبینم دیگر از رویش نشانی

امان از فرقت و هجران دل یار

جهان را لعنتم دامن بگیرد

که یارم این چنین از من بگیرد

بخوانم بر سر آن لاله ی مست

نفیرم کوی و هر برزن بگیرد

وجودت را زروی گل ببینم

نشانت را ز ماه شب بگیرم

خداوندا بگویم با تو از دوست

که بر شاهی مقابل من نشینم

خدایا پادشاه عالم استی

خوشا دردی که بر آن مرهم استی

خوشا آنان که جز رویت نبینند

که آنان در صفا و بی غم استی

الهی دشمنان در پیش پایت

تمام کهکشان در پیش پایت

صفایت را ببینم ای مه من

دل و جانم بیفتد پیش پایت

الا واعظ،مکن منعم ز مستی

تو خود بر کن زمام خود پرستی

که من مست و خرابم نزد زاهد

ولیکن نزد داور چون شه استی

اگر باشم من آن نصرانی مست

مسیحایم بگیرد پا و هم دست

بگویم زندگی در روح من بخش

که از خاک وجودم لاله ایی رست

الهی آتشی جنت بگیرد

بیاید آب و در دوزخ نشیند

که تا از بهر تو سوی تو آیم

که هم حرصم هم آن خوفم بریزد

خداوندی دلم را آفریدست

که در پیراهن عشق آرمیدست

غمی در باطن و ظاهر به لبخند

خداوندم ز عشقش پروریدست

خداوندا بگو از راز مستی

که حافظ را ببرد از خود پرستی

ولیکن در غم هجران نهادش

که او در باطنش پر ناله هستی

من آنم جز خدا یاری ندارم

که این یارم به پیشش واگذارم

دلم بردست شمیم یار سرمست

برای دیدنش دستی بر آرم

نگارم مهربانم یارسرمست

خنک آن کس که نزدت آرمیدست

در آغوشش بگیر و ناز بنواز

که دل را بر دل مست تو بربست؟

دلی دارم که گر یارم پسندد

دو عالم را به دامش نیک بندد

تو یارب مهربانا نازنینا

بکن کاری که در رویم بخندد

بدان آدم به یک دم زنده استی

دمی دیگر اسیر و مرده استی

خدارا شاکریم کز لطف و عشقش

به دنیا و به عقبی بنده استی

به نام آن که هستی ملک او بی

زمین و هم جهان مست از سبو بی

هم آن ربی که باشد پاک نامش

کریم و مهربان و نیک خو بی

همی دانی تو ای واعظ که مستم

درونم در غم است و بی سر استم

مکن منعم ز راهم ای تو زاهد

خرابم اینک و جامی بدستم

بدانید ای جهان من پر گناهم

ولیکن توبه کاری هست راهم

تو گر رندی به از آن واعظی که

نداده در گنه کاری پناهم

الا آبی بنوشم چون می ناب

که برده از منش هم خواب و هم تاب

بنوشم شکر ایزد گویم از دل

که بر کن از وجودم ریشه ی خواب

الا دلبر کند از تو فلک یاد

مبادا تو شوی از بندم آزاد

دلم را بر دلت بستست محکم

مبادا تو دهی آن خاک بر باد

خجالت می کشم از روی داور

که یاد غیر او باشد مرا سر

ولیکن آن خدا دستم بگیرد

که باشد او دوای درد و یاور

دلی دارم که مست و با صفا بی

چو عیسی و مسیحای خدا بی

دلی پاک و زلال و بی غل و غش

که گویا معجزی از کبریا بی

قسم بر این قلم تا زنده استم

که سیلای جهان را می پرستم

امیدم یاری و دلداریش است

که با دلداریش از خویش رستم

نشینم با فلک بازی کنم مست

ببازم من در این بازی به او دست

دل و دلدار من را برده رهزن

خدایا این چنین رهزن کجا هست

همی دانم که امشب خسته هستم

همی می میخورم من مست مستم

دلم جز نام او چیزی نگوید

به یاد شورش جام الستم

اگر مالم بگیرد این زمین را

اگر جاهم خزد ملک برین را

به یکتا من نخواهم این دو را هیچ

مگر راضی کنم قلب حزین را

دلی دارم دلی بشکسته از جنگ

دلی بشکسته از شلیک و بنگ بنگ

خدایا این جهان از بهر کودک

شده تنگ و شده تنگ و شده تنگ

خوشا روزی که رویت را ببینم

برای دیدنت من بی قرارم

دلم را برده ایی اندیشه ایی نیست

ولی از دوریت من غصه دارم

دلی دارم به حد قله ی قاف

که باشد پر ز لطف و پر ز الطاف

بمردست از فراق روی دلبر

دلی من دارمی چونان می صاف

دلی دارم به حد قله ی قاف

که با هر ناکسی سازد به انصاف

بمردست از فراق روی دلبر

دلی من دارمی چونان می صاف

طبیعت را بدیدم خوش روان بود

گهی با گل نشسته گه خزان بود

به هر حالی بدیدم خنده ی او

خنک آن کس که با یاری جوان بود

دلا از ساقیان اندیشه ایی کن

تو ای فرهاد فکر تیشه ایی کن

بپرس از عارفان راز خداوند

نهالی،فکر آب و ریشه ایی کن

منم آن کس که غاری خانه ام بی

و از برگ درختی جامه ام بی

نه شهری خواهم و نی دولت و جاه

ولی یاد خدا در نامه ام بی

روم تا قاف و از عنقا بپرسم

و راه عشق از مولا بپرسم

بگفتا جز خدا با کس مگو راز

که راز عشق از شیدا بپرسم

الا یارم بدان من حق پرستم

نه دیوم من که انسان الستم

اگر عاری زمن داری برو یار

که من از جام هستی مست مستم

خدایا من همان باده پرستم

گهی شکل تو گه گرگ هستم

بکن کاری تو من را تا کشم گرگ

که شاید یک شبی از خویش رستم

دلی دارم که عشق از بر بگوید

به جز از نام تو چیزی نجوید

چنان بردی دلم را ای تو رهزن

که هرشامان به جز نامت نگوید

منم چون کاوه ی آهنگران شیر

به هیبت می کنم مست و جوان پیر

الهی چون تو را دارم نبازم

تو جانم را بگیر نی زود و نی دیر

الهی تا ابد شاه من استی

بکن یاری مرا ای شاه هستی

که بر هم بر زنم آن دام ابلیس

همی نفس و بساط خود پرستی

الا دلبر دلم تنگ نگاهت

هنوزم مانده ام محو جمالت

دلم را بردی ای محبوبه ی من

زبانم مانده در حمد و ثنایت

دلی دارم که عشقش آن سما بی

وجودش از سما و پر صفا بی

بگرید آن چنان ابر بهاران

که او دور از رحیم و آن خدا بی

گلایه پیش داور می برم من

ز حسرت دیده ی تر می برم من

بود آیا که روحم گردد آزاد

امید روز محشر می برم من

بیامد صبح ربانی به نزدم

و چون خورشید گردون من شد استم

دو چشمم چون عیون ماه گشته

به دنیا و به عقبی چون شه استم

خنک آن کس که ملکش آسمان بی

روان و دولتش در آن جهان بی

چو خواهی دولت هر دو جهان را

محبت را همه سر زمان بی

دلی دارم که در تاریخ دنیا

نباشد هر دلی چون این دل ما

که در خوشحالی و در غم ندانم

حزین است یا خوش است این دل به یکتا

خوشا آن کس که در غم چون ستون بی

نه لرزان و نه گریان در جنون بی

و در خاکش نیندازد غم و درد

که مشغول خدا اندر درون بی

خنک آن کس که در میخانه ی ماست

به دور از هر ریا در زمره ی ماست

به جز از شکر حق چیزی نگوییم

و پیمانش همان پیمانه ی ماست

دلی دارم که خام و هم جوان بی

ولیکن درئ او بیش از جهان بی

خداوندا نگه کن بر دل من

که در عشق تو اش ثابت روان بی

نکردم سجده جز در نزد یکتا

نه پیش هر بت و نی نزد دنیا

خداوندا بکن یاری به اسمت

که اندازم بت نفس جهان را

دلی دارم که جولان می دهد او

به دنبال خدا هر سو و هر کو

خدایا دست این دل را تو بر گیر

که تا پیدا کند حق را به هر سو

شب تار است و گرگان در کمینند

دلم تنگ است و ماران هم نشینند

به دل دارم امید آن زمان را

که یاران جملگی نزد امینند

دلم تنگ زمونای قدیمه

دلم مشتاق روزای قدیمه

خدایا میشه شوکت رو ببینم

دلم در وای شب های قدیمه

روانم دادی و دولت همی جاه

وجودم پر صفا عشقم به درگاه

به عشقت وارهانم از در هجر

همی چشمم بده تا بینمی چاه

شب تار است و ماران در کمینند

همی بر دل زنند با زهر کینند

خداوندا ببخشا جمله ما را

که عقرب صفتان هم این چنینند

دلی دارم که جوید نام پاکت

که چون بیند تو را افتد به خاکت

اگر پاکم کنی از این گناهان

بیاویزم به شاخ ناز تاکت

همی امشب به درگاهش بنالم

بنالم تا جوان گردد نهالم

خداوندا ببخشا بر من امشب

که تا راهی شوم سوی کمالم

خدایا دیدن رویت نصیبم

عطا فرما گرفتار و غریبم

مرا امشب بکن از جسمم آزاد

که دنیا می دهد هر دم فریبم

(علیرضا احمدی فرد)


برچسب: نویسنده: دانیال قاسمی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 2:10

صفحه بندی